حس خوبی ندارم...نگرانی مثل خوره به جانم افتاده و داره روحم و ازار میده...
نگرانی برای ادم غریبه ایی...که...وقتی هست برام فرقی نداره...وقتی بهم محبت میکنه بهش میگم نکن...ادمی که با من فرق داره...
اما وقتی نیست...یه چیزی انگار از ته دلم کنده شده...!
...
دلم براش شور میزنه!!!نه!نمیخوام فکر کنم که دارم بهش وابسته میشم!نمیخوام که بشم!
پس به خودم دیکته میکنم!
من فقط نگرانشم...اونم به خاطر بیماریش!همین!هیچ کدوم از نگاه هام رنگ محبت به خودش نخواهد گرفت...!نه!
...
هیچ کدوم از نگاهاشو به دل نمیگیرم...
من فقط نگرانشم...همین!!!
۳روزه دیگه بقیشو میگم!!!
توی این مملکت دیگه یلدا هم برای همه نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یلدا برای اونایی که دارن و میتونن با ای ن اوضاع تورم پیش برن....مهمونی بگیرم و سبزی پلو ماهی درست کن و آجیل شی یلدل بوخورن...بدون اینکه یاد هم خون های ایرانیشون باشن....که حتی سقفی هم ندارن که یلدا رو بگذرونن!!!!!!!!!!!!!!!!!
...
یلدا برای منو و تو دیگه یلدا نیست نازنینم!!!

باید بگویم که آدمیزاد موجودیست چند لایه ! مثلن همین من !
برايت مينويسم كه تجربه هميشه هم خوب نيست، گاهي سر بر ميآورد در برابرت، آنهم در جايي كه نبايد ... سر بر ميآورد... و آدم را حيران رها ميكند، ميماني كه چه كني... درست همين وقتها خاطرهء آن آدمهاي گذشته، ميايستد در مقابلت، تا به يادت بياورد كه براي تصميم گرفتن چقدر تنها و غريب ماندهاي!
...
هيچي نميتونه منو به مدت طولاني سرگرم كنه، طولاني ترين كاري كه در تمام عمرم انجام دادم،با این ترم ۱۶سال درس خوندن بود كه البته اگه عقل حالا رو ميداشتم احتمالا همون يكي دو سال اول خسته ميشدم و ديگه ادامهش نميدادم، اما خب بچه بودم و نفهم، عقل كه تو سرم نداشتم!
...
من دلم قصه می خواهد... نه از اين قصه های سياهِ همه اش تلخی و ماتم... نه از اين قصه هايی که سردی اش ذره ذره لحظه هايت را به کام می کشد... می بلعد... نه از اين قصه هايی که گمت می کنند در هزار تو های نفرت و فريب و سر درگمی...!
من دلم قصهء شاد می خواهد... قصهء شادی... شادی پرنده ای بود که دل بست به دل بستگی ِ يک کوه،دل بست به دلِ سنگِ يک سنگ... و پر کشید از آبی خلیجی که امروز بر سر اسمش هم دعواست!!!پر بست از آسمان سرزمین من!!!
من دلم یه قهوه شاد میخواد تو یه جای شاد...نه از اون قهوه های کافه گودو...که تلخی اش تو را یاد زندگیه مردمان امروزت می اندازد...من دلم یه شادی میخواد...نه فقط برای خودم...برای مردمم...برای کودکانم...برای پیران...برای همه!!!!
...
بخدا اگه از حقوق بشر بيان منو سيتي زن آمريكا ميکنن!!!![]()
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
...............اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دلم این همه فریاد میخواد....
اگه دلیلشو تو فهمیدیوبه منم بگو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
...
آقا ما امشب...پاچه سه چهار نفر و با هم گرفتیم....چیه!!!!هان؟؟؟؟اعصاب ندارم....اره درس نخوندم!!!!
به تو چه اخه؟؟؟؟
اره...تحلیل و بتن و احتمال ۹۰ درصد فولاد و امتحان نداده میدونم می افتم.....اونوقت تو برای من از عشق میگی....
!
تازه دلمم تنگ شده....خیلی!!!!!!!!!!!!!!!!!
...
دلم کل سیزنای "گری ز آناتومی" و میخواد...با یه فکر بدون مشغله...هی ببینم و لذت ببرم...هی ببینم و کیف کنم....!!!!
...
هی مردیت مطلومانه دکتر شپرد و نگاه کن . من با بدجنسی دلم بخواد که شپرد...ادیسون انتخاب کنه~~~~
...
م ن...ن م ی خ و ا م د ر س ب خ و ن م...خ س ت ه ش د م...ا ز ا ی ن ه م ه ف ر م و ل!!!!!!!
وبلاگ داشتن یا همون هر از گاهی از حالات خودت نوشتن یه خوبی داره...وقتی به ارشیوت نگاه میکنی گاهی از حس هات خندت میگیره...گاهی دلت برای خود اون روزهات میسوزه....و حتی دلتنگ خودت میشی...و گاهی هم به خودت میگی چقد افکارم فرق کردم...پخته تر شدم و البته نمیشه نگفت که به قول اهالی ادبیات...قلمت هم بهتر میشه...!!!
...
روزها میگذره...
...
امتحان های ترم ۷ نزدیک...این ترم خیلی کم سر کلاس میرم...این ترم به انصراف دادن بیشتر از همیشه فک میکنم...این ترم میترسم!!!!
...
چند وقتی میشد که فکر میکردم باید من هم مثل این جماعتِ عظیم، نوشتههام را کوتاه و یک خطی بنویسم و خودم را بکشم که توی همان یک خط خودم را و حال و احوال زندگیم را جا بدهم! البت حالا این خیالات را از سرم در آوردهام! من آدم یک خطی نویس نبودهام و به گمانم هرگز هم اینطور نشوم...البته نباید گذشت از اینکه اینجا ...اینجا را میگویم جایی میان عقلم دیگر به نوشتن نمی امد...به خاطر همین روزها بود که کم مینوشتم...!
راستش...
تمام این روزها، تنها آرزویی که داشتهام این بوده که یک اتاق به قدرِ خوابیدن، به قدر یک کتاب با خود بردن، به قدر نفس کشیدن، در یک جایی دور از خودم داشته باشم و بروم گم شوم... به معنای واقعی گم شوم...
دارم دست و پا میزنم... دارم له میشوم... و هی بیشتر فرو میروم توی این لجن... من آدم این روزگار نیستم... آدم این زندگی، این روزمرگی، این هر روز خورشید را دیدن و هر شب توی تاریکی از این معده درد و سر درد و قلب درد و کوفت و زهرماری به خود پیچیدن، این هر روز آویزان بودن از دامان مامان، این مدام نداشتن و نرسیدن، این صبح شدن و شب شدن و تابستان رفتن و زمستان آمدن... من آدمش نبودم... آدمش نیستم... چیزی در درونم فرو ریخته است... تمامش کن خدایا!
...
کجاست...کجا رفت ان همه میل خواستن و رفتن در من...کجا میان خاطراتم گم شد...کجا تمام شدم و تسلیم...!!!
...
حالا بیا و بخند بر من...نمی ایی...نمیخوانی....نمیخوانی که رویایت چطور مرا از رویایم بیرون کرد...که من همه شدم...تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بی انکه بخواهی!!!

