تبليغاتX
انار ترک خورده


انار ترک خورده

دلم را با دلارامی بسی دیرینه پیوندیست...
تنهایی!
...

تنهایی!

واژه ی اشنایی برای همه به گمانم!

...

امروزصبح همه سرم یهو داغ شد و برای چند لحظه رفتم و چبزی یادم نیست و با صدایی که از خوردن دستم به در به وجود اومد فهمیدم حالم بهم خورده بود!

و باورکردم چقدر مردن اسونه!

...

برای چندمین بار کتاب شازده کوجولو رو میخونم!

...

مثل حس افتادن پرنده ایی بی بال از بلندای ایوان و یا حس خواب های تلخ شبانه وقتی بدون بال بین اسمان و زمین معلق مانده ایی!

...

همیشه بهم میگفت تو بچه ایی!

راست میگفت...و این بچگی خوب بود...دلم کوچیک بود اون موقع ها...تا دلم تنگ میشد میرفتم اموزشگاه...گاهی یه سره از دانشگاه...یه موقع ها تحویلم میگرفت...یه موقع ها نه!ام من بچه بودم...دیدنش برام کافی بود...

اما حالا روزهاست میترسم ببینمش...روزی هزاربار از خدا میخوام اتفاقی توی خیابون ببینمش مثل چند روز پیش که (خانم پری)معلم کلاس پنجمم و توی دفتر دیدم!چقدر پیر شده بود...اما شناختم!

...

اره میترسم ببینمش...راستش نمیخوام جلوش بشکنم!

...

شادی های ادمی ذوب میشوند در غم های بلند-بلند...مثل چنارهای حاشیه خیابان...!

...

نبودنش شده یه زخم ته دلم...!میسوزونه همه وجودم و هرز گاهی!

من ازت شاکی ام!اره من از معلمم...شاکی ام!

من از خدا شاکی ام!که همه ی زندگی منو تحت و شعاع یه ادم قرار داده!

...

من از اون به خدا شکایت میکنم...از خدا بازم به خدا!

+نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت14:26توسط عارفه |
...

روزهایم میگذرد...شاید هم تمام میشود!

و من مثل بهمن سال گذشته درگیرم...کار...درس...کار...درس!

فقط یه تفاوت کوچیک این وسط هست که برام مهم نیست حتی یک ثانیه بعدم چه اتفاقی می افته...و

این حس  خوبی بهم میده...مثل این میمونه که بعد ار کلی دویدن توی یک مسابقه ی بسکتبال  پیروز شی...بری رختکن یه دوش بگیری و دراز بکشی روی تخت و لبخند بزنی...به چیزی فکر نکنی و بخوابی!

...

هر کاری که مي کنی آن را آنگونه انجام بده که گويی در اين برهه از زمان اين عالی ترين کار در دنياست.
«اوشو »

دارم سعی مینم به این نقطه برسم!

...

۲۰ روز دیگه عروسی محمدرضا است!

+نوشته شده در شنبه 10 بهمن1388ساعت17:25توسط عارفه |
راست باز و پاک باز!
...

ابو سعید روزی در نیشابور نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او بودند و به بازار فرو می شدند.

جمعی از جوانان می امدند برهنه هر یکی شلواری چرمین در پای کرده و یکی را بر گردن گرفته می اورند

پرسید که:

این کیست؟

گفتند:امیر قماربازان است.

شیخ او را گفت که این امیری به چه یافتی؟

گفت:ای شیخ به راست باختن و پاک باختن.

شیخ نعره بزد و بگفت:

راست باز و پاک باز و امیر باش.

...

پیوست:

دیشب داشتم با بابا تخته بازی کردم...بازی به جایی رسید که اگه بابام جفت می اورد...عددش فرقی نمیکرد...بازی او میبرد...وقتی تاس و ریخت من روش و گرفتم(اونایی که تخته بازی می کنن میدونن من چ میگم)...خلاصه اون تاس جفت ۴ بود اما قبول نبود...

اینجوری شد که بابام این داستان و برام تعریف کرد...

منم که ارادت خاصی به ابو سعید دارم...اینجا ثبتش کردم!

...

یا علی!

+نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت20:20توسط عارفه |
چهار سال گذشت!
...

۴سال گذشت...

۴سال از روزی که برای اولین بار نوشتم توی پنجره ایی که ممکن هر کسی بازش کنه!خوب یادمه چه حسی داشتم!

اومدم اینجا و از احساسی که به معلمم پیدا کرده بودم نوشتم...پیش دانشگاهی بودم...!

الان که دل ارا(دختر عمم)و پریشاد(دختر خالم)وخيلي هاي ديگه... میبینم که چه تلاشی برای کنکور میکنن و شب و روزشون درس...خندم میگیره از خودم...دوران پیش دانشگاهی من پر شده بود از حس های تازه ایی که تجربش میکردم...

گذشت تو ی این ۴سال اینجا کلی حرف زدم...دوستهای مجازی پیدا کردم!

...

خوبی دنیای مجازی اینکه قرار نیست توی چشمای طرف مقابلت نگاه کنی و حرف بزنی...!

من اهل بروز دادن ناراحتی نبودم و نیستم...اما توی این ۴سال وقتی اینجا مینوشتم خالی میشدم!

انگار بين من و دل تنگی هام و تنهاييم رازی ست که تنها کليدهای کی بورد قديميم آن را خوب می شناسد...

۴ سال گذشت... ۴ سال خاطره و خنده و گريه پشت يک صفحه ی شيشه ای...۴سال تعلق خاطر به همه ی آن چه که بود، پر از خوب و بد... و حالا اين جا که منم، باد همه را با خود برده... حالا باز من مانده ام و بغل بغل رويا... حالا باز من مانده ام و بغل بغل ابر خاکستری.... و حالا باز من مانده ام و راهی دور که آن سوی کوه های صخره ای ست... کسی چه می داند؟ شايد روزی برسد که از تمام اين سنگلاخ ها بگذرم و به خورشيد پشت کوه برسم، کسی چه می داند؟ شايد تنها راز زيبای زندگی همين اميد باشد، اميد به ناممکن!

و اما...

معلم دستنيافتني من...و بياد روزهايي كه ميگفتم...محبوب دوستداشتني من!درسته كه روزهاست اينجا از تو نمينويسم!

اما...

تو را من چشم در راهم شباهنگام...

گرم ياداوري يا نه!

من از يادت نميكاهم!

پيوست:

ممنون از همه كسايي كه هنوز گهگاهي سري به من ميزنن!

+نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت15:50توسط عارفه |
سرزمین!
...

همه ی روزهایی که افسردگی با تانک سنگین اش از رویم رد می شود و وادارم می کند که ساعت ها، دراز بکشم توی تختم و سقف را نگاه کنم، فقط یک تصویر است که آرامم می کند...و ان رفتن و کندن از این خاک است...

درست یا غلط فکر میکنم رفتن و کندن خیلی بهتر است ماندن!وقتی کاری نمیشه کرد...من توانش و ندارم...من هیچ وقت راحت اشک نمیریختم...ادم احساساتی هستم...برای بال زخمی یه کبوتر هم گریه بغض میکردم...اما این روزها تلنگری سیل اشکهامو راه می اندازه...

 کشور من که نامش با همه غمهای عالم مترادف شده...این روزها قابل تحمل نیست برام...از ترافیک و شلوغی و الودگی و حکم هایی که این روزها صادر میشه...اعدام ها...حبس ها و همه ی این ها که بگذرم...

دیدن فقر مردم منو ازار میده بیشتر از هر چیزی حتی بیشتر از نبودن معلم اسمانیم!شایدم این بغض ها مال نبودن اونم هست...دلم هواشو کرده!

اما نیومدم از اون بنویسم...دیگه کلمه یی نمونده که براش بگم...گاهی هم حس ها انقدر پررنگ هستند که کلمات در مقابلشان تاب نمی اورند...انچه بر من میگذرد در نبودنش در کلمه نمیگنجد!

...

وقتی میرم بیرون...توی مترو...خیابون...بچه های کوچیک...پیرزن ها...حتی زن های جوون که مجبورن رای در اوردن پول به مردم التماس کنن که ازشون خرید کنن از خودم بدم میاد...اونجاست که میخوام فریاد بزنم...

من از ان هیچ سرزمینی نیستم!

حتی اگر عاشق تمام ان سرزمین باشم!

عاشق هر وجب از خاکش!

...

کاش راه گریزی بود...

...

خدایا!پروردگارا!

رحم کن بر مردمان سرزمینم...خستند...روحشون خستست...حس میکنم همه کم اوردیم!

یه کاری کن!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 دی1388ساعت13:37توسط عارفه |
مدار احساس!
...

وقتی غزیزی را از دست میدهیم...همه سعی میکنن دلداریت بدن...میگن گریه کن!

...

بعد از چند وقت نبودش میشه عادت...عادت!عادت، نه هیچ چیز دیگر. عادتی که گاهی، با یک باران به موقع، با یک عطر هم بو، با یک موسیقی آشنا، دل آدم را می خراشد!

...

خوب من خیلی وقت بود که تو رو دفن کرده بودم!با همین انگشتای خودم!

اما...

امروز باز گزارم افتاد به دانشگاه...و یاد همه ی خاطرات داشته و نداشته مان افتادم...یاد بی تو بودن!یاد دل لرزه ی من و بی خبری همیشگی تو!

من روزها بود که مطمئن بودم فراموش شده...که دیگر هیچ چیزی از ان احساس یه طرفه باقی نمانده...

اما امروز فهمیدم! هنوز دلم گاهی یادش که می افتد می شکند. با چنان صدای بلندی که همه چیز را در خود غرق می کند.

بگذریم!

مدرکم هنوز حاضر نیست...خیلی دلم میخواد شروع کنم به درس خوندن اما راستش هیچ  انگیزه ایی ندارم!اینا رو مینویسم که یادم نره دارم چطور با زندگی خودم رفتار میکنم!

...

دلم میخواد مدار احساس وجودم بسوزه!

هرچه زودتر بهتر!

+نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت20:50توسط عارفه |
...

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد ، حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلکه تنها باید از خود رنجید که چرا باید آنقدر شایسته محبت نباشیم که دوست ، ما را ترک کند و این خود دردی کشنده است...

فکر کنم این جمله مال رومن رولان باشه!

یه یلدای دیگم گذشت...

امروز تولد محمدرضا(برادرم)هم بود!

هر سال که میگزره احساس میکنم نه تنها من که همه عوض شدن!دو یا سه سال پیش یادم بچه های وبلاگ نویس برای شب یلدا کلی برنامه میزاشتن!اما امشب کوچه وبلاگ نویس هام خلوته...!

بگذریم!

یلداتون مبارک!

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت1:13توسط عارفه |
محاکمه در خیابان!
...

محاکمه در خیلبان و دیدم...

انگار که تو دنیای مسعود کیمیایی که بعضی ها لقب استاد را بهش دادند...هنوز خیانت را با خون می شویند و صد البته که در این برحه از زمان که پسرها هیچ بویی از غیرت نبردن لذتبخش دیدن پسرهایی که به قول خود پولاد کیمیایی چاقو هاشون زیر سرشون نیست!

نه اینکه با کشتن موافق باشم ها نه...دلم هوای یکم مردونگی کرده...اونم از نوع فروتنش توی محاکمه در خیابان!که بعد از چند سال شد همون فروتنی که دوزن و قرمز و بازی کرد!

و اما حامد بهداد!که همه از ارادت من به ایشون با خبر هستن!اصلن بازی بد هم داره حامد مگه؟!

بعضی ها میگوینداگر کیمیایی واقعن به همان استادی بود که همه می گویند و همان فیلم هایی را می ساخت که همهء دوست دارنش انتظار دارند آن وقت بهترین گزینه برای بازیگرش می شد همین حامد بهداد عزیز دل خودمان...

اما نه!

حامد مال همون نقش بود!چون اگه اون بود اخر فیلم یه جور دیگه میشد!اون طاقت خیانت و نداشت!

و همه ی اینها یه طرف و جمله ی پپولاد یه طرف...

همان که توی بیابان با بغض و خشم و عشق و نفرت و یک عالمه چیز دیگر هوار می زند سر دنیا... عاشق حسوده...

بعد اصلن نمی دانی از کجا خشم و حسرت و حسادت فروخوردهء تمام اینروزهاخراب می شود سرت و همان بهتر که چراغ ها خاموشند و مشت هنوز می رسد به دندان...

 

+نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت18:46توسط عارفه |